+ - x
 » از همین شاعر
 ای دل به غمش ده جان یعنی بنمی ارزد
 به حق آنک بخواندی مرا ز گوشه بام
 دل دست به یک کاسه با شهره صنم کرده
 انجیرفروش را چه بهتر
 چهل و چهارم
 اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرا
 مگریز ز آتش که چنین خام بمانی
 من پری زاده ام و خواب ندانم که کجاست
 یار نخواهم که بود بدخو و غمخوار و ترش
 من آن ماهم که اندر لامکانم

 » بیشتر بخوانید...
 یقین دانم که روزی حضرت او
 خونابه چکان چشمم ازبارش جان امشب
 اثر دور است ازین یاران حقوق آشنایی را
 تعویذ
 تبسم
 خانه را در بی کسی طی می کنم
 از میان هزارتا خود من
 ديدۀ من آشنای روی نيکويت نبود
 ای قاصر از ادای صفاتت زبان ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یار نخواهم که بود بدخو و غمخوار و ترش
چون لحد و گور مغان تنگ و دل افشار و ترش
یار چو آیینه بود دوست چو لوزینه بود
ساعت یاری نبود خایف و فرار و ترش
هر کی بود عاشق خود پنج نشان دارد بد
سخت دل و سست قدم کاهل و بی کار و ترش
ور چشمش بیش بود هم ترشی بیش کند
دان مثل بیشی او سرکه بسیار ترش
بس کن شرح ترشان این قدری بهر نشان
کی طلبد در دل و جان طبع شکربار ترش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *