+ - x
 » از همین شاعر
 ای مست ماه روی تو استاره و گردون خوش
 فصل بهاران شد ببین بستان پر از حور و پری
 ای از ورای پرده ها تاب تو تابستان ما
 امروز سماع است و مدام است و سقایی
 هله ای پری شب رو که ز خلق ناپدیدی
 به عاقبت بپریدی و در نهان رفتی
 سیزدهم
 ما نعره به شب زنیم و خاموش
 سوی آن سلطان خوبان الرحیل
 ساقی چو شه من بد بیش از دگران خوردم

 » بیشتر بخوانید...
 تدبیر مهمانی
 تنهایی در صورتم جیغ می زند
 ناله ای در سکوت
 قصه ی وفا
 زپیراهن تنت را گر ربایم
 دو نیمه سیب
 غمت بهانۀ خوبی برای خودكُشی است
 سلام ای شهر من ای گریه زار گم شده در مه
 کی جزا می رسد از اهل حیا سرکش را
 بگويم صاف ميخواهد دلم رطل خيالی را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چه دارد در دل آن خواجه که می تابد ز رخسارش
چه خوردست او که می پیچد دو نرگسدان خمارش
چه باشد در چنان دریا به غیر گوهر گویا
چه باتابست آن گردون ز عکس بحر دربارش
به کار خویش می رفتم به درویشی خود ناگه
مرا پیش آمد آن خواجه بدیدم پیچ دستارش
اگر چه مرغ استادم به دام خواجه افتادم
دل و دیده بدو دادم شدم مست و سبکسارش
بگفت ابروش تکبیری بزد چشمش یکی تیری
دلم از تیر تقدیری شد آن لحظه گرفتارش
مگر آن خواب دوشینه که من شوریده می دیدم
چنین بودست تعبیرش که دیدم روز بیدارش
شب تیره اگر دیدی همان خوابی که من دیدم
ز نور روز بگذشتی شعاع و فر انوارش
چه خواجست این چه خواجست این بنامیزد بنامیزد
هزاران خواجه می زیبد اسیر و بند دیدارش
کجا خواجه جهان باشد کسی کو بند جان باشد
چو او بنده جهان باشد نباشد خواجگی یارش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *