+ - x
 » از همین شاعر
 آدمیی، آدمیی، آدمی
 هین که گردن سست کردی کو کبابت کو شرابت
 دل چه خورده ست عجب دوش که من مخمورم
 سپیده دم بدمید و سپیده می ساید
 ایها الساقی ادر کأس الحمیا نصف من
 مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را
 می بینمت که عزم جفا می کنی مکن
 از آن مایی ای مولا اگر امروز اگر فردا
 من خوشم از گفت خسان وز لب و لنج ترشان
 نیمیت ز زهر آمد نیمی دگر از شکر

 » بیشتر بخوانید...
 اغوا
 یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
 پرده از شاهد قدم بردار
 به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود
 می دمد صبح و کله بست سحاب
 یک واپسین درود
 دل از من برد و روی از من نهان کرد
 خط آفتاب
 نارسیده به سکوت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن مطرب ما خوشست و چنگش
دیوانه شود دل از ترنگش
چون چنگ زند یکی تو بنگر
کز لطف چگونه گشت رنگش
گر تنگ آیی ز زندگانی
برجه به کنار گیر تنگش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *