+ - x
 » از همین شاعر
 از بت باخبر من خبری می رسدم
 خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار
 پنهان مشو که روی تو بر ما مبارکست
 وقت آن شد که ز خورشید ضیایی برسد
 چند از این قیل و قال عشق پرست و ببال
 بیا ای مونس جان های مستان
 چو درد گیرد دندان تو عدو گردد
 مطرب چو زخمه ها را بر تار می کشانی
 ما زنده به نور کبریاییم
 یا صغیر السن یا رطب البدن

 » بیشتر بخوانید...
 صبح ازل شب ابد نيست بجز دو شهپرم
 سر بزن
 ای شاه عرب میر عجم سرور اعلی
 عطش
 آهنگ عاشقانه
 تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
 ای ستاره ها
 این کینه وران باز به نیرنگ دگر
 رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بانگ زدم نیمشبان، کیست درین خانه ی دل؟
گفت:«منم کز رخ من شد مه و خورشید خجل»
گفت:«که این خانه دل پُر همه نقشست چرا»
گفتم:«این عکس توست، ای رخ تو رشکِ چگل»
گفت که:«این نقش دگر چیست پر از خون جگر؟»
گفتم:«این نقش من خسته دل و پای بگل»
بستم من گردن جان، بردم پیشش بنشان
مجرم عشق است، مکن مجرم خود را تو بحل
داد سر رشته بمن، رشته ی پر فتنه و فن
گفت:«بکش تا بکشم، هم بکش و هم مگسل»
تافت ازان خرگه جان صورت تُرکم به از آن
دست ببردم سوی او، دست مرا زد که بهل
گفتم:«تو همچو فلان ترش شدی» گفت:«بدان
من ترش مصلحتم، نی ترش کینه و غِل»
هر کی در آید که منم بر سر شاخش بزنم
کین حرم عشق بود، ای حیوان، نیست اَغِل
هست صلاح دل و دین صورت آن ترک یقین
چشم فرو مال و ببین صورت دل، صورت دل


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *