+ - x
 » از همین شاعر
 در گذر آمد خیالش گفت جان این است او
 ماها چو به چرخ دل برآیی
 ای آسمان این چرخ من زان ماه رو آموختم
 صنما جفا رها کن کرم این روا ندارد
 مرا هر دم همی گویی که برگو قطعه شیرین
 رخ نفسی بر رخ این مست نه
 سیر نگشت جان من بس مکن و مگو که بس
 ای مرغ گیر دام نهانی نهاده ای
 گر تو پنداری به حسن تو نگاری هست نیست
 به جان پاک تو ای معدن سخا و وفا

 » بیشتر بخوانید...
 سرود کوهساران
 ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی
 تو را از آب می گیرم تو را از بین ماهی ها
 انتظار
 ماهی
 طعنۀ خنده
 لامپ ها دنیای مرا روشن نمی توانند
 حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
 فریاد خسته
 شبی رکاب زدم شادمان بر اسب خیال

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چند از این قیل و قال عشق پرست و ببال
تا تو بمانی چو عشق در دو جهان بی زوال
چند کشی بار هجر غصه و تیمار هجر
خاصه که منقار هجر کند تو را پر و بال
آه ز نفس فضول آه ز ضعف عقول
آه ز یار ملول چند نماید ملال
آن که همی خوانمش عجز نمی دانمش
تا که بترسانمش از ستم و از وبال
جمله سال و جواب زوست منم چون رباب
می زندم او شتاب زخمه که یعنی بنال
یک دم بانگ نجات یک دم آواز مات
می زند آن خوش صفات بر من و بر وصف حال
تصلح میزاننا تحسن الحاننا
تذهب احزاننا انت شدید المحال


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *