+ - x
 » از همین شاعر
 هر لحظه وحی آسمان آید به سر جان ها
 عمر که بی عشق رفت هیچ حسابش مگیر
 در عشق هر آنک شد فدایی
 یا رب توبه چرا شکستم
 پیمانه ایست این جان پیمانه این چه داند
 شاه گشادست رو دیده شه بین که راست
 کعبه طواف می کند بر سر کوی یک بتی
 بیا هر کس که می خواهد که تا با وی گرو بندم
 خنک آن جان که رود مست و خرامان بر او
 آه که دلم برد غمزه های نگاری

 » بیشتر بخوانید...
 قلمم زاده نیزار غم است
 هودج معنی
 رازقی
 در ظلمت از چشم يقين آنکس که ايوان يافته
 خلق
 چو ابرویت نچمیدی به کام گوشه نشینی
 فتادی از مقام کبریائی
 پری گمشده
 ياد باد آن شب که گيس محفلم روی تو بود
 به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به گوش دل پنهانی بگفت رحمت کل
که هر چه خواهی می کن ولی ز ما مسکل
تو آن ما و من آن تو همچو دیده و روز
چرا روی ز بر من به هر غلیظ و عتل
بگفت دل که سکستن ز تو چگونه بود
چگونه بی ز دهلزن کند غریو دهل
همه جهان دهلند و تویی دهلزن و بس
کجا روند ز تو چونک بسته است سبل
جواب داد که خود را دهل شناس و مباش
گهی دهلزن و گاهی دهل که آرد ذل
نجنبد این تن بیچاره تا نجنبد جان
که تا فرس بنجنبد بر او نجنبد جل
دل تو شیر خدایست و نفس تو فرس است
چنان که مرکب شیر خدای شد دلدل
چو درخور تک دلدل نبود عرصه عقل
ز تنگنای خرد تاخت سوی عرصه قل
تو را و عقل تو را عشق و خارخار چراست
که وقت شد که بروید ز خار تو آن گل
از این غم ار چه ترش روست مژده ها بشنو
که گر شبی سحر آمد وگر خماری مل
ز آه آه تو جوشید بحر فضل اله
مسافر امل تو رسید تا آمل
دمی رسید که هر شوق از او رسد به مشوق
شهی رسید کز او طوق می شود هر غل
حطام داد از این جیفه دایه تبدیل
در آفتاب فکنده ست ظل حق غلغل
از این همه بگذر بی گه آمدست حبیب
شبم یقین شب قدرست قل للیلی طل
چو وحی سر کند از غیب گوش آن سر باش
از آنک اذن من الراس گفت صدر رسل
تو بلبل چمنی لیک می توانی شد
به فضل حق چمن و باغ با دو صد بلبل
خدای را بنگر در سیاست عالم
عقول را بنگر در صناعت انمل
چو مست باشد عاشق طمع مکن خمشی
چو نان رسد به گرسنه مگو که لاتأکل
ز حرف بگذر و چون آب نقش ها مپذیر
که حرف و صوت ز دنیاست و هست دنیا پل


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *