+ - x
 » از همین شاعر
 الا ای جان قدس آخر به سوی من نمی آیی
 امروز بحمدالله از دی بترست این دل
 ای چنگ پرده های سپاهانم آرزوست
 بر آنم کز دل و دیده شوم بیزار یک باره
 شمع جهان دوش نبد نور تو در حلقه ما
 عشق گزین عشق و در او کوکبه می ران و مترس
 مبارک باد آمد ماه روزه
 مکن مکن که روا نیست بی گنه کشتن
 بگشا در بیا درآ که مبا عیش بی شما
 چون تو شادی بنده گو غمخوار باش

 » بیشتر بخوانید...
 رواق منظر چشم من آشیانه توست
 تا که یاد گلرخان شهر کابل می کنم
 نیل را بگو...
 شهریست پرظریفان و از هر طرف نگاری
 با هوش پدر
 دل بیگانه خو زین خاکدان نیست
 کاندید شو! کاندید شو! آدم حسابت می کنم
 ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم
 چکامه یی برای آمو
 گر یک نفست ز زندگانی گذرد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دوش چه خورده ای بگو ای بت همچو شکرم
تا همه سال روز و شب باقی عمر از آن خورم
گر تو غلط دهی مرا رنگ تو غمز می کند
رنگ تو تا بدیده ام دنگ شده ست این سرم
یک نفسی عنان بکش تیز مرو ز پیش من
تا بفروزد این دلم تا به تو سیر بنگرم
سخت دلم همی طپد یک نفسی قرار کن
خون ز دو دیده می چکد تیز مرو ز منظرم
چون ز تو دور می شوم عبرت خاک تیره ام
چونک ببینمت دمی رونق چرخ اخضرم
چون رخ آفتاب شد دور ز دیده زمین
جامه سیاه می کند شب ز فراق لاجرم
خور چو به صبح سر زند جامه سپید می کند
ای رخت آفتاب جان دور مشو ز محضرم
خیره کشی مکن بتا خیره مریز خون من
تنگ دلی مکن بتا درمشکن تو گوهرم
ساغر می خیال تو بر کف من نهاد دی
تا بندیدمت در او میل نشد به ساغرم
داروی فربهی ز تو یافت زمین و آسمان
تربیتی نما مرا از بر خود که لاغرم
ای صنم ستیزه گر مست ستیزه ات شکر
جان تو است جان من اختر توست اخترم
چند به دل بگفته ام خون بخور و خموش کن
دل کتفک همی زند که تو خموش من کرم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *