+ - x
 » از همین شاعر
 ای بروییده به ناخواست به مانند گیا
 چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را
 باده بده ساقیا عشوه و بادم مده
 زان جای بیا خواجه بدین جای نه جایی
 چه حریصی که مرا بی خور و بی خواب کنی
 چو عشقش برآرد سر از بی قراری
 بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد
 موی بر سر شد سپید و روی من بگرفت چین
 اگر گم گردد این بی دل از آن دلدار جوییدش
 خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو

 » بیشتر بخوانید...
 اگر حب وطن در دل نداری
 دارنده چو ترکیب طبایع آراست
 ماست مالی شده مفهوم تو مریم دیگر!
 شرم و حيا به ديدۀ خورد و کلان نماند
 ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو
 یک جرعه می ز ملک کاووس به است
 سر مست الستم تو ميا در ره سيلاب
 ای یار بی تو زندگی عادت نمی شود
 صبر تلخ
 بیا ساقی بده آن جام گلرنگ

۴.۳
امتیاز: ۴.۳ | مجموع آراء: ۳

من این ایوان نه تو را نمی دانم نمی دانم
من این نقاش جادو را نمی دانم نمی دانم
مرا گوید مرو هر سو تو استادی بیا این سو
که من آن سوی بی سو را نمی دانم نمی دانم
همی گیرد گریبانم همی دارد پریشانم
من این خوش خوی بدخو را نمی دانم نمی دانم
مرا جان طرب پیشه ست که بی مطرب نیارامد
من این جان طرب جو را نمی دانم نمی دانم
یکی شیری همی بینم جهان پیشش گله آهو
که من این شیر و آهو را نمی دانم نمی دانم
مرا سیلاب بربوده مرا جویای جو کرده
که این سیلاب و این جو را نمی دانم نمی دانم
چو طفلی گم شدستم من میان کوی و بازاری
که این بازار و این کو را نمی دانم نمی دانم
مرا گوید یکی مشفق بدت گویند بدگویان
نکوگو را و بدگو را نمی دانم نمی دانم
زمین چون زن فلک چو شو خورد فرزند چون گربه
من این زن را و این شو را نمی دانم نمی دانم
مرا آن صورت غیبی به ابرو نکته می گوید
که غمزه چشم و ابرو را نمی دانم نمی دانم
منم یعقوب و او یوسف که چشمم روشن از بویش
اگر چه اصل این بو را نمی دانم نمی دانم
جهان گر رو ترش دارد چو مه در روی من خندد
که من جز میر مه رو را نمی دانم نمی دانم
ز دست و بازوی قدرت به هر دم تیر می پرد
که من آن دست و بازو را نمی دانم نمی دانم
در آن مطبخ درافتادم که جان و دل کباب آمد
من این گندیده طزغو را نمی دانم نمی دانم
دکان نانبا دیدم که قرصش قرص ماه آمد
من این نان و ترازو را نمی دانم نمی دانم
چو مردان صف شکستم من به طفلی بازرستم من
که این لالای لولو را نمی دانم نمی دانم
تو گویی شش جهت منگر به سوی بی سوی برپر
بیا این سو من آن سو را نمی دانم نمی دانم
خمش کن چند می گویی چه قیل و قال می جویی
که قیل و قال و قالو را نمی دانم نمی دانم
به دستم یرلغی آمد از آن قان همه قانان
که من با چو و با تو را نمی دانم نمی دانم
دوایی دارم آخر من ز جالینوس پنهانی
که من این درد پهلو را نمی دانم نمی دانم
مرا دردی است و دارویی که جالینوس می گوید
که من این درد و دارو را نمی دانم نمی دانم
برو ای شب ز پیش من مپیچان زلف و گیسو را
که جز آن جعد و گیسو را نمی دانم نمی دانم
برو ای روز گلچهره که خورشیدت چه گلگون است
که من جز نور یاهو را نمی دانم نمی دانم
برو ای باغ با نقلت برو ای شیره با شیرت
که جز آن نقل و طزغو را نمی دانم نمی دانم
اگر صد منجنیق آید ز برج آسمان بر من
بجز آن برج و بارو را نمی دانم نمی دانم
چه رومی چهرگان دارم چه ترکان نهان دارم
چه عیب است ار هلاوو را نمی دانم نمی دانم
هلاوو را بپرس آخر از آن ترکان حیران کن
کز آن حیرت هلا او را نمی دانم نمی دانم
دلم چون تیر می پرد کمان تن همی غرد
اگر آن دست و بازو را نمی دانم نمی دانم
رها کن حرف هندو را ببین ترکان معنی را
من آن ترکم که هندو را نمی دانم نمی دانم
بیا ای شمس تبریزی مکن سنگین دلی با من
که با تو سنگ و لولو را نمی دانم نمی دانم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *