+ - x
 » از همین شاعر
 کی باشد اختری در اقطار
 سخن به نزد سخندان بزرگوار بود
 ای خدا از عاشقان خشنود باد
 بر چشمه ضمیرت کرد آن پری وثاقی
 هر کجا بوی خدا می آید
 مفروشید کمان و زره و تیغ زنان را
 کس با چو تو یار راز گوید
 بار منست او بچه نغزی، خواجه اگرچه همه مغزی
 خواب از پی آن آید تا عقل تو بستاند
 ز بهار جان خبر ده هله ای دم بهاری

 » بیشتر بخوانید...
 زیبا در زندان
 صاحب اساس بودم و گشتم ملنگ هم
  چهار رباعی
 در دهر هر آن که نیم نانی دارد
 دو رباعی
 تا کجا قصه کنم از دل رسوای خودم
 رفتی و ناله های دلم نا شنیده ماند
 آواز آبشار
 گهی جویندهٔ حسن غریبی
 از کابل تا دوبی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا عاشق آن یارم بی کارم و بر کارم
سرگشته و پابرجا ماننده پرگارم
ماننده مریخی با ماه و فلک خشمم
وز چرخ کله زرین در ننگم و در عارم
گر خویش منی یارا می بین که چه بی خویشم
ز اسرار چه می پرسی چون شهره و اظهارم
جز خون دل عاشق آن شیر نیاشامد
من زاده آن شیرم دلجویم و خون خوارم
رنجورم و می دانی هم فاتحه می خوانی
ای دوست نمی بینی کز فاتحه بیمارم
حلاج اشارت گو از خلق به دار آمد
وز تندی اسرارم حلاج زند دارم
اقرار مکن خواجه من با تو نمی گویم
من مرده نمی شویم من خاره نمی خارم
ای منکر مخدومی شمس الحق تبریزی
ز اقرار چو تو کوری بیزارم و بیزارم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *