+ - x
 » از همین شاعر
 عاشقان پیدا و دلبر ناپدید
 از چشمه جان ره شد در خانه هر مسکین
 ای آسمان این چرخ من زان ماه رو آموختم
 خنک آن جان که رود مست و خرامان بر او
 بیا ای شاه خودکامه نشین بر تخت خودکامی
 سحری کرد ندایی عجب آن رشک پری
 روزن دل! آه چه خوش روزنی
 ای ز بگه خاسته سر مست مست
 بده آن باده به ما باده به ما اولیتر
 جام پر کن ساقیا آتش بزن اندر غمان

 » بیشتر بخوانید...
 پیوند
 سرم را چُرت دربستی گرفته
 خوش خبر باشی ای نسیم شمال
 وطن
 سرود کوهساران
 صدها بهار
 افتاده زندگی به کمین هلاک ما
 ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
 مجنون صفت به ناله و فریاد می روم
 اگر یک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

ای کرده تو مهمانم در پیش درآ جانم
زان روی که حیرانم من خانه نمی دانم
ای گشته ز تو واله هم شهر و هم اهل ده
کو خانه نشانم ده من خانه نمی دانم
زان کس که شدی جانش زان کس مطلب دانش
پیش آ و مرنجانش من خانه نمی دانم
وان کز تو بود شورش می دار تو معذورش
وز خانه مکن دورش من خانه نمی دانم
من عاشق و مشتاقم من شهره آفاقم
رحم آر و مکن طاقم من خانه نمی دانم
ای مطرب صاحب صف می زن تو به زخم کف
بر راه دلم این دف من خانه نمی دانم
شمس الحق تبریزم جز با تو نیامیزم
می افتم و می خیزم من خانه نمی دانم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *