+ - x
 » از همین شاعر
 تویی نقشی که جان ها برنتابد
 بجوشید بجوشید که ما اهل شعاریم
 ای کهربای عشقت دل را به خود کشیده
 تو فقیری تو فقیری تو فقیر ابن فقیری
 دانی کامروز از چه زردم
 ز دام چند بپرسی و دانه را چه شدست
 ندا رسید به جان ها ز خسرو منصور
 هین که خروس بانگ زد وقت صبوح یافتی
 ای بس فراز و شیب که کردم طلب گری
 آن صبح سعادت ها چون نورفشان آید

 » بیشتر بخوانید...
 خوشست پیری اگر مانده بود جان جوانی
 چرا
 سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
 این طرف و آن طرف
 نشان دل
 بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
 مشق دلی از قطره هويداست مگر
 نگاه - داغ تر
 در چشمت گوزنی بیتاب است
 هرچند گرانی بود اسباب جهان را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مخمورم پرخواره اندازه نمی دانم
جز شیوه آن غمزه غمازه نمی دانم
یاران به خبر بودند دروازه برون رفتند
من بی ره و سرمستم دروازه نمی دانم
آوازه آن یاران چون مشک جهان پر شد
ز آواز بشد عقلم آوازه نمی دانم
تا روی تو را دیدم من همچو گل تازه
گشتم خرف و کهنه ار تازه نمی دانم
گویند که لقمان را یک کازه تنگی بد
زین کوزه میی خوردم کان کازه نمی دانم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *