+ - x
 » از همین شاعر
 صنما به چشم شوخت که به چشم اشارتی کن
 به جان تو که سوگند عظیمست
 هزار جان مقدس فدای روی تو باد
 الا حریم لیلی، علیکم سلامی
 شکر ایزد را که دیدم روی تو
 مرا دلبر چنان باید که جان فتراک او گیرد
 بنه ای سبز خنگ من فراز آسمان ها سم
 ای بود تو از کی نی وی ملک تو تا کی نی
 با روی تو ز سبزه و گلزار فارغیم
 خنده از لطفت حکایت می کند

 » بیشتر بخوانید...
 یک چهرۀ جدید... و حالا به زیر خاک
 مرا، امشب ببر از خویش تا، پندارهای دور
 گمگشته
 لعل جان بخش
 صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
 واژه های تلخ و سنگینم
 به خوابیدگان
 بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
 معرفت نیست در این معرفت آموختگان
 چه شیطانی خرامش واژگونی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

امروز مها خویش ز بیگانه ندانیم
مستیم بدان حد که ره خانه ندانیم
در عشق تو از عاقله عقل برستیم
جز حالت شوریده دیوانه ندانیم
در باغ بجز عکس رخ دوست نبینیم
وز شاخ بجز حالت مستانه ندانیم
گفتند در این دام یکی دانه نهاده ست
در دام چنانیم که ما دانه ندانیم
امروز از این نکته و افسانه مخوانید
کافسون نپذیرد دل و افسانه ندانیم
چون شانه در آن زلف چنان رفت دل ما
کز بیخودی از زلف تو تا شانه ندانیم
باده ده و کم پرس که چندم قدح است این
کز یاد تو ما باده ز پیمانه ندانیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *