+ - x
 » از همین شاعر
 تو خدای خویی تو صفات هویی
 خوشی خوشی تو ولی من هزار چندانم
 بار دگر آن دلبر عیار مرا یافت
 ناموس مکن پیش آ ای عاشق بیچاره
 بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاری
 ای ز بگه خاسته سر مست مست
 به وقت خواب بگیری مرا که هین برگو
 خواجه چرا کرده ای روی تو بر ما ترش
 روی تو چون روی مار خوی تو زهر قدید
 سوگند خورده ای که از این پس جفا کنی

 » بیشتر بخوانید...
 حرف ناگفته گفتنی دارد
 هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
 مزن انگشت بر داغ دل من
 در دایره سپهر ناپیدا غور
 خدنگ آه بشنفم بکف کمال هلال
 به تو سلام می کنم
 دو دست پاک خدا شست گیسوانم را
 ای که با سلسله زلف دراز آمده ای
 سازهای سينهٔ ما کمتر از سنتور نيست
 بر سر آنم که گر ز دست برآید

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

بیا کز غیر تو بیزار گشتم
وگر خفته بدم بیدار گشتم
بیا ای جان که تا روز قیامت
مقیم خانه خمار گشتم
ز پر و بال خود گل را فشاند
به کوه قاف خود طیار گشتم
ترش دیدم جهانی را من از ترس
در آن دوشاب چون آچار گشتم
عقیده این چنین سازید شیرین
که من زین خمره شکربار گشتم
یکی چندی بریدم من از اغیار
کنون با خویشتن اغیار گشتم
ز حال دیگران عبرت گرفتم
کنون من عبره الابصار گشتم
بیا ای طالب اسرار عالم
به من بنگر که من اسرار گشتم
بدان بسیار پیچید این سر من
که گرد جبه و دستار گشتم
از آن محبوس بودم همچو نقطه
که گرد نقطه چون پرگار گشتم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *