+ - x
 » از همین شاعر
 نگاری را که می جویم به جانش
 چو او باشد دل دلسوز ما را
 به کوی دل فرورفتم زمانی
 بیا کامروز گرد یار گردیم
 بهار آمد بهار آمد سلام آورد مستان را
 تو بمال گوش بربط که عظیم کاهل است او
 تویی نقشی که جان ها برنتابد
 انا فتحنا عینکم فاستبصروا الغیب البصر
 یا رجلا حصیده مجبنه و مبخله
 لحظه ای قصه کنان، قصهٔ تبریز کنید

 » بیشتر بخوانید...
 کهن پروردهء این خاکدانم
 سوم عقرب
 مقام زن
 بگذر
 هر که دارد هوس راه عدم بسم الله
 راست و دروغ
 تا در خودم شبیه سگی میکشم دراز
 کسی کو «لا اله» را در گره بست
 زندگی ارزد به تن
 چون در کف روزگار گشتیم زبون

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من جز احد صمد نخواهم
من جز ملک ابد نخواهم
جز رحمت او نبایدم نقل
جز باده که او دهد نخواهم
اندیشه عیش بی حضورش
ترسم که بدو رسد نخواهم
بی او ز برای عشرت من
خورشید سبو کشد نخواهم
من مایه باده ام چو انگور
جز ضربت و جز لگد نخواهم
از لذت زخم هاش جانم
یک ساعت اگر رهد نخواهم
وقت است که جان شویم خالص
کاین زحمت کالبد نخواهم
احمد گوید برای روپوش
از احمد جز احد نخواهم
مجموع همه است شمس تبریز
حق است که من عدد نخواهم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *