+ - x
 » از همین شاعر
 صنما بیار باده بنشان خمار مستان
 چو عشق آمد که جان با من سپاری
 ای دیده مرا بر در واپس بکشیده سر
 سر و پا گم کند آن کس که شود دلخوش از او
 عشق در کفر کرد اظهاری
 بیا ای عارف مطرب چه باشد گر ز خوش خویی
 مه طلعتی و شهره قبایی بدیده ای
 آن خواجه را در کوی ما در گل فرو رفتست پا
 بیا ما چند کس با هم بسازیم
 پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من

 » بیشتر بخوانید...
 گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم
 چه كسی بود مرا برده و در گور انداخت
 پادگان
 بسوزد مومن از سوز و جودش
 در تضادِ شهرداری­یی دلت شد خانه­ ام
 گشتم دچار گردش دوران کمک، کمک
 مباد بشکند ای رودها غرور شما
 برای نتوانستن
 داغ عشقم ، نیست الفت با تن آسانی مرا
 خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من سر خم را ببستم باز شد پهلوی خم
آنک خم را ساخت هم او می شناسد خوی خم
کوزه ها محتاج خم و خم ها محتاج جو
در میان خم چه باشد آنچ دارد جوی خم
مستیان بس پدید و خمشان را کس ندید
عالمی زیر و زبر پیچان شده از بوی خم
گر نبودی بوی آن خم در دماغ خاص و عام
پس به هر محفل چرا دارند گفت و گوی خم
بوی خمش خلق را در کوزه فقاع کرد
شد هزاران ترک و رومی بنده و هندوی خم
جادوی بر خم نشیند می دواند شهر شهر
جادوان را ریش خندی می کند جادوی خم
در سر خود پیچ ای دل مست و بیخود چون شراب
همچنین می رو خراب از بوی خم تا روی خم
تا ببینی ناگهان مستی رمیده از جهان
نزد خم ای جان عمم که منم خالوی خم
روی از آن سو کن کز این سو گفت و گو را راه نیست
چون ز شش سو وارهیدی بازیابی سوی خم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *