+ - x
 » از همین شاعر
 صلا ای صوفیان کامروز باری
 به گوشه ای بروم گوش آن قدح گیرم
 ماها چو به چرخ دل برآیی
 انا فتحنا بابکم لا تهجروا اصحابکم
 بکشید یار گوشم که تو امشب آن مایی
 من خوشم از گفت خسان وز لب و لنج ترشان
 کرانی ندارد بیابان ما
 من از این خانه به در می نروم
 بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد
 روز باران است و ما جو می کنیم

 » بیشتر بخوانید...
 قلندر میل تقریری ندارد
 عشق من عاشقم باش
 نزیبد پرده فانوس دیگر شمع سودا را
 چون در کف روزگار گشتیم زبون
 تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود
 هندسۀ هجر
 مادر مرا نبخش
 بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
 در عالمی که با خود رنگی نبود ما را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چون همه یاران ما رفتند و تنها ماندیم
یار تنهاماندگان را دم به دم می خواندیم
جمله یاران چون خیال از پیش ما برخاستند
ما خیال یار خود را پیش خود بنشاندیم
ساعتی از جوی مهرش آب بر دل می زدیم
ساعتی زیر درختش میوه می افشاندیم
ساعتی می کرد بر ما شکر و گوهر نثار
ساعتی از شکر او ما مگس می راندیم
چون خیال او درآمد بر درش دربان شدیم
چون خیال او برون شد ما در این درماندیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *