+ - x
 » از همین شاعر
 چندان بگردم گرد دل کز گردش بسیار من
 چه باک دارد عاشق ز ننگ و بدنامی
 الحذر از عشق حذر هر کی نشانی بودش
 ای بگفته در دلم اسرارها
 صبر مرا آینه بیماریست
 ای شعشعه نور فلق در قبه مینای تو
 یا من بنا قصر الکمال مشیدا
 من با تو حدیث بی زبان گویم
 گل گفت مرا نرمی از خار چه می جویی
 برای چشم تو صد چشم بد توان دیدن

 » بیشتر بخوانید...
 شبانه
 فرا انتظاری
 برای نتوانستن
 گفتی:اگر می خواهی من را در بغل
 همت کن
 رنگ آرزو
 لشکر مژگان
 شوهرم قریه دار کوچه ماست
 باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است
 آن ماه سخن ز بامیان می گوید

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بار دیگر از دل و از عقل و جان برخاستیم
یار آمد در میان ما از میان برخاستیم
از فنا رو تافتیم و در بقا دربافتیم
بی نشان را یافتیم و از نشان برخاستیم
گرد از دریا برآوردیم و دود از نه فلک
از زمان و از زمین و آسمان برخاستیم
هین که مستان آمدند و راه را خالی کنید
نی غلط گفتم ز راه و راهبان برخاستیم
آتش جان سر برآورد از زمین کالبد
خاست افغان از دل و ما چون فغان برخاستیم
کم سخن گوییم وگر گوییم کم کس پی برد
باده افزون کن که ما با کم زنان برخاستیم
هستی است آن زنان و کار مردان نیستی است
شکر کاندر نیستی ما پهلوان برخاستیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *