+ - x
 » از همین شاعر
 گشت جان از صدر شمس الدین یکی سوداییی
 ما صحبت همدگر گزینیم
 دارد درویش نوش دیگر
 بده آن مرد ترش را قدحی ای شه شیرین
 همرنگ جماعت شو تا لذت جان بینی
 با صد هزار دستان آمد خیال یاری
 بنمود وفا از این جا
 بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد
 بنه ای سبز خنگ من فراز آسمان ها سم
 ای شاه جسم و جان ما خندان کن دندان ما

 » بیشتر بخوانید...
 نازنین بلقیس
 شعر قرن
 حیی که بقدرت سر و رو می سازد
 خدایا وقت آن درویش خوش باد
 اگر ز ديدۀ غيرت حجاب می سپارد
 شبانه
 یکی از حجرهٔ خلوت برونی
 گر بود يار يارم، نامهربان نمی شد
 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
 تجدید سحرکاری ست در جلوه زار عنقا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هله رفتیم و گرانی ز جمالت بردیم
جهت توشه ره ذکر وصالت بردیم
تا که ما را و تو را تذکره ای باشد یاد
دل خسته به تو دادیم و خیالت بردیم
آن خیال رخ خوبت که قمر بنده اوست
وان خم ابروی مانند هلالت بردیم
وان شکرخنده خوبت که شکر تشنه اوست
ز شکرخانه مجموع خصالت بردیم
چون کبوتر چو بپریم به تو بازآییم
زانک ما این پر و بال از پر و بالت بردیم
هر کجا پرد فرعی به سوی اصل آید
هر چه داریم همه از عز و جلالت بردیم
شمس تبریز شنو خدمت ما را ز صبا
گر شمال است و صبا هم ز شمالت بردیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *