+ - x
 » از همین شاعر
 بگویم مثالی از این عشق سوزان
 ای بکرده رخت عشاقان گرو
 زان شاه که او را هوس طبل و علم نیست
 ای ز گلزار جمالت یاسمین پا کوفته
 ای یار مقامردل پیش آ و دمی کم زن
 چو سرمست منی ای جان ز خیر و شر چه اندیشی
 زان جای بیا خواجه بدین جای نه جایی
 از دلبر ما نشان کی دارد؟
 گفت کسی خواجه سنایی بمرد
 برفت یار من و یادگار ماند مرا

 » بیشتر بخوانید...
 سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
 شکار بوی ارچه
 نخست درگهء رند فلک جناب ببوس
 در بياض چشم خود تصوير شيرين می کشم
 چون نیست مقام ما در این دهر مقیم
 یک جرعه می ز ملک کاووس به است
 پل و زورق نمی خواهد محیط کبریا اینجا
 ما بی غمان مست دل از دست داده ایم
 تا دل مسکین من در کار تست
 تابکی گردم از آن دلبر خودکام جدا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

منم آن دزد که شب نقب زدم ببریدم
سر صندوق گشادم گهری دزدیدم
ز زلیخای حرم چادر سر بربودم
چو بدیدم رخ یوسف کف خود ببریدم
سر سودای کسی قصد سر من دارد
کی برد سر ز کف آنک از آن سر دیدم
چو بگفتم نبرم سر سر من گفت آمین
چون غمش کند ز بیخم پس از آن روییدم
این چه ماه است که اندر دل و جان ها گردد
که من از گردش او بس چو فلک گردیدم
جان اخوان صفا اوست که اندر هوسش
همه دردی جهان در سر خود مالیدم
اندر این چاه جهان یوسف حسنی است نهان
من بر این چرخ از او همچو رسن پیچیدم
هله ای عشق بیا یار منی در دو جهان
از همه خلق بریدم به تو برچفسیدم
زان چنین در فرحم کز قدحت سرمستم
زان گزیده ست مرا حق که تو را بگزیدم
بنهان از همه خلقان چه خوش آیین باغی است
که چو گل در چمنش جامه جان بدریدم
اندر آن باغ یکی دلبر بالاشجری است
که چو برگ از شجر اندر قدمش ریزیدم
بس کنم آنچ بگفت او که بگو من گفتم
و آنچ فرمود بپوشان و مگو پوشیدم
شمس تبریز که آفاق از او شد پرنور
من به هر سوی چو سایه ز پیش گردیدم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *