+ - x
 » از همین شاعر
 باده نمی بایدم فارغم از درد و صاف
 ای شکران ای شکران کان شکر دارم از او
 درآمد در میان شهر آدم زفت سیلابی
 روزن دل! آه چه خوش روزنی
 کسی خراب خرابات و مست می باشد
 هله ای کیا نفسی بیا
 برخیز که جان است و جهان است و جوانی
 پایی به میان درنه تا عیش ز سر گیرم
 ای قاعده مستان در همدگر افتادن
 خواب از پی آن آید تا عقل تو بستاند

 » بیشتر بخوانید...
 چون در کف روزگار گشتیم زبون
 به صحرا بنگرم صحرا ته وینم
 گل سرخ غربت
 دل در همه حال تکیه گاه است مرا
 ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم
 وگاهی زندگی پرواز را ماند
 زمانه کج روشان را به بر نکشید
 زبن وجودی کز عدم شرمنده می گیرد مرا
 رسوا
 شبی که قصة فانوس و باد میگفتند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای بروییده به ناخواست به مانند گیا
چون تو را نیست نمک خواه برو خواه بیا
هر که را نیست نمک گر چه نماید خدمت
خدمت او به حقیقت همه زرقست و ریا
برو ای غصه دمی زحمت خود کوته کن
باده عشق بیا زود که جانت بزیا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *