+ - x
 » از همین شاعر
 گویند شاه عشق ندارد وفا دروغ
 چند اندر میان غوغایی
 باز چه شد تو را دلا باز چه مکر اندری
 یا رب این بوی که امروز به ما می آید
 کو خر من کو خر من پار بمرد آن خر من
 من دلق گرو کردم عریان خراباتم
 اتاک عید وصال فلا تذق حزنا
 شدم از دست یک باره ز دست عشق تا دانی
 نوبهارا جان مایی جان ها را تازه کن
 هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی

 » بیشتر بخوانید...
 تصویرها
 آنکه خوابم را ورق می زد
 الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
 بارش مهتاب
 برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم
 لبت انجیر خُلم و توتِ یاقوتی خنجان را
 گل کو
 من بدستان تو آیم که تنت را بچشم
 دل ما آتش و تن موج دودش
 تجدید سحرکاری ست در جلوه زار عنقا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من اگر مستم اگر هشیارم
بنده چشم خوش آن یارم
بی خیال رخ آن جان و جهان
از خود و جان و جهان بیزارم
بنده صورت آنم که از او
روز و شب در گل و در گلزارم
این چنین آینه ای می بینم
چشم از این آینه چون بردارم
دم فروبسته ام و تن زده ام
دم مده تا علالا برنارم
بت من گفت منم جان بتان
گفتم این است بتا اقرارم
گفت اگر در سر تو شور من است
از تو من یک سر مو نگذارم
منم آن شمع که در آتش خود
هر چه پروانه بود بسپارم
گفتمش هر چه بسوزی تو ز من
دود عشق تو بود آثارم
راست کن لاف مرا با دیده
جز چنان راست نیاید کارم
من ز پرگار شدم وین عجب است
کاندر این دایره چون پرگارم
ساقی آمد که حریفانه بده
گفتم اینک به گرو دستارم
غلطم سر بستان لیک دمی
مددم ده قدری هشیارم
آن جهان پنهان را بنما
کاین جهان را به عدم انگارم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *