+ - x
 » از همین شاعر
 نقش بند جان که جان ها جانب او مایلست
 ای تو ترش کرده رو تا که بترسانیم
 از ما مشو ملول که ما سخت شاهدیم
 ای قلب و درست را روایی
 آخر گل و خار را بدیدی
 چو شست عشق در جانم شناسا گشت شستش را
 بیا ای آنک سلطان جمالی
 دی شد و بهمن گذشت فصل بهاران رسید
 جان و جهان، چو روی تو در دو جهان کجا بود؟
 به لاله دوش نسرین گفت برخیزیم مستانه

 » بیشتر بخوانید...
 آخر به لو ح آ ینهٔ اعتبار ما
 خوشا روزی که خود را باز گیری
 کافرم گر مخمل و سنجاب می باید مرا
 کو شراب کهنی تا برد از هوش مرا؟
 بسته يی زنار ای دل اهل ايمانی هنوز
 اگر چه باده فرح بخش و باد گل بیز است
 شراب و عیش نهان چیست کار بی بنیاد
 شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست
 مشاعره
 شوق غزل جوشی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از ما مشو ملول که ما سخت شاهدیم
از رشک و غیرت است که در چادری شدیم
روزی که افکنیم ز جان چادر بدن
بینی که رشک و حسرت ماهیم و فرقدیم
رو را بشو و پاک شو از بهر دید ما
ور نی تو دور باش که ما شاهد خودیم
آن شاهدی نه ایم که فردا شود عجوز
ما تا ابد جوان و دلارام و خوش قدیم
آن چادر ار خلق شد شاهد کهن نشد
فانی است عمر چادر و ما عمر بی حدیم
چادر چو دید از آدم ابلیس کرد رد
آدم نداش کرد تو ردی نه ما ردیم
باقی فرشتگان به سجود اندرآمدند
گفتند در سجود که بر شاهدی زدیم
در زیر چادر است بتی کز صفات او
ما را ز عقل برد و سجود اندرآمدیم
اشکال گنده پیر ز اشکال شاهدان
گر عقل ما نداند در عشق مرتدیم
چه جای شاهد است که شیر خداست او
طفلانه دم زدیم که با طفل ابجدیم
با جوز و با مویز فریبند طفل را
ور نی که ما چه لایق جوزیم و کنجدیم
در خود و در زره چو نهان شد عجوزه ای
گوید که رستم صف پیکار امجدیم
از کر و فر او همه دانند کو زن است
ما چون غلط کنیم که در نور احمدیم
ممن ممیز است چنین گفت مصطفی
اکنون دهان ببند که بی گفت مرشدیم
بشنو ز شمس مفخر تبریز باقیش
زیرا تمام قصه از آن شاه نستدیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *