+ - x
 » از همین شاعر
 در زیر نقاب شب این زنگیکان را بین
 گفتی شکار گیرم رفتی شکار گشتی
 مر بحر را ز ماهی دایم گزیر باشد
 بیا ای یار کامروز آن مایی
 من پار بخورده ام شرابی
 صلا جان های مشتاقان که نک دلدار خوب آمد
 بیا ای عارف مطرب چه باشد گر ز خوش خویی
 مرا حلوا هوس کردست حلوا
 امروز بت خندان می بخش کند خنده
 ای جهان آب و گل تا من تو را بشناختم

 » بیشتر بخوانید...
 گلوی شوق
 بازگشت
 وه چه شادم که تو یارم شده ای
 زاهد اگر ز کوی تو يکبار بگذرد
 باغ
 خیانت کردی اما...
 اصلاً چرا؟
 گفتگویی با دل
 بسوزد مومن از سوز و جودش
 ای که دایم به خویش مغروری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بار دگر ذره وار رقص کنان آمدیم
زان سوی گردون عشق چرخ زنان آمدیم
بر سر میدان عشق چونک یکی گو شدیم
گه به کران تاختیم گه به میان آمدیم
عشق نیاز آورد گر تو چنانی رواست
ما چو از آن سوتریم ما نه چنان آمدیم
خواجه مجلس تویی مجلسیان حاضرند
آب چو آتش بیار ما نه بنان آمدیم
شکر که ناداشت وار از سبب زخم تو
چون که به جان آمدیم زود به جان آمدیم
شمس حق این عشق تو تشنه خون من است
تیغ و کفن در بغل بهر همان آمدیم
جز نمکت نشکند شورش تبریز را
فخر زمین در غمت شور زمان آمدیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *