+ - x
 » از همین شاعر
 این قافله بار ما ندارد
 برخیز که ساقی اندر آمد
 از بهر چه در غم و زحیرید
 بیا بیا که چو آب حیات درخوردی
 با چرخ گردان تیره هوایی
 اتی النیروز مسرورالجنان
 چو به شهر تو رسیدم تو ز من گوشه گزیدی
 مرغ اندیشه که اندر همه دل ها بپری
 آه از عشق جمال حوریی
 هر آن چشمی که گریان است در عشق دلارامی
 

 » بیشتر بخوانید...
 وقتی خدا بهشت مرا آفریده بود
 کلاه های سفید و کله های سیاه
 شب همچنان سیاه
 بی تو نمی شود قدم زندگی زنم
 دلی چون صحبت گل می پذیرد
 روزی ست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد
 غزلسازم غزل می سازم هر رنگ
 فصل گل در بهار می درکش
 چو اشک اندر دل فطرت تپیدم
 شوق اگر بی پرده سازد حسرت مستور را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در وصالت چرا بیاموزم
در فراقت چرا بیاموزم
یا تو با درد من بیامیزی
یا من از تو دوا بیاموزم
می گریزی ز من که نادانم
یا بیامیزی یا بیاموزم
پیش از این ناز و خشم می کردم
تا من از تو جدا بیاموزم
چون خدا با تو است در شب و روز
بعد از این از خدا بیاموزم
در فراقت سزای خود دیدم
چون بدیدم سزا بیاموزم
خاک پای تو را به دست آرم
تا از او کیمیا بیاموزم
آفتاب تو را شوم ذره
معنی والضحی بیاموزم
کهربای تو را شوم کاهی
جذبه کهربا بیاموزم
از دو عالم دو دیده بردوزم
این من از مصطفی بیاموزم
سر مازاغ و ماطغی را من
جز از او از کجا بیاموزم
در هوایش طواف سازم تا
چون فلک در هوا بیاموزم
بند هستی فروگشادم تا
همچو مه بی قبا بیاموزم
همچو ماهی زره ز خود سازم
تا به بحر آشنا بیاموزم
همچو دل خون خورم که تا چون دل
سیر بی دست و پا بیاموزم
در وفا نیست کس تمام استاد
پس وفا از وفا بیاموزم
ختمش این شد که خوش لقای منی
از تو خوش خوش لقا بیاموزم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *