+ - x
 » از همین شاعر
 داد جاروبی به دستم آن نگار
 نیم شب از عشق تا دانی چه می گوید خروس
 گرفت خشم ز بستان سر خری و برون شد
 رو چشم جان را برگشا در بی دلان اندرنگر
 آید هر دم رسول از طرف شهر یار
 هر چه دلبر کرد ناخوش چون بود
 گر لاش نمود راه قلاش
 ز بعد خاک شدن یا زیان بود یا سود
 نزدیک توام مرا مبین دور
 میر خرابات تویی ای نگار

 » بیشتر بخوانید...
 صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم
 دارو
 شهر ما خوبترین شهر زمین
 من و اختیار
 فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان
 گر چه هم رزم ایم اما فخر بیرق از شما
 کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست
 بسوز
 باده ی عرفان
 درمحفل ما ومنم ، محو صفیر هرصدا

۲.۰
امتیاز: ۲.۰ | مجموع آراء: ۱

ای یوسف خوش نام ما خوش می روی بر بام ما
انا فتحنا الصلا بازآ ز بام از در درآ
ای بحر پرمرجان من والله سبک شد جان من
این جان سرگردان من از گردش این آسیا
ای ساربان با قافله مگذر مرو زین مرحله
اشتر بخوابان هین هله نه از بهر من بهر خدا
نی نی برو مجنون برو خوش در میان خون برو
از چون مگو بی چون برو زیرا که جان را نیست جا
گر قالبت در خاک شد جان تو بر افلاک شد
گر خرقه تو چاک شد جان تو را نبود فنا
از سر دل بیرون نه ای بنمای رو کایینه ای
چون عشق را سرفتنه ای پیش تو آید فتنه ها
گویی مرا چون می روی گستاخ و افزون می روی
بنگر که در خون می روی آخر نگویی تا کجا
گفتم کز آتش های دل بر روی مفرش های دل
می غلط در سودای دل تا بحر یفعل ما یشا
هر دم رسولی می رسد جان را گریبان می کشد
بر دل خیالی می دود یعنی به اصل خود بیا
دل از جهان رنگ و بو گشته گریزان سو به سو
نعره زنان کان اصل کو جامه دران اندر وفا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *