+ - x
 » از همین شاعر
 آنک جانش داده ای آن را مکش
 هر کی از حلقه ما جای دگر بگریزد
 عاشق چو منی باید می سوزد و می سازد
 ساقیا باده چون نار بیار
 ای مبارک ز تو صبوح و صباح
 از بهر چه در غم و زحیرید
 چو عشقش برآرد سر از بی قراری
 جور و جفا و دوریی کان کنکار می کند
 قالت الکأس ارفعونی کم تحبسونی
 رفتم به سوی مصر و خریدم شکری را

 » بیشتر بخوانید...
 استسقا
 تقصیر عشق بود
 خویش را تا در تو پیوندی زدم افگار شد
 تاریخ، آدمهای برفی، انتظار
 هر سبزه که برکنار جوئی رسته است
 دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور
 بی خبر
 آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
 یک هفته شده مرا پریشان کردی
 کوهی برای تو خس وخاشاک می شود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فروریزد ز گردش های گوناگون
نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی پایان شود بی آب چون هامون
شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون
چو این تبدیل ها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی چون
چه دانم های بسیار است لیکن من نمی دانم
که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *