+ - x
 » از همین شاعر
 رحت انا من بینکم غبت کذا من عینکم
 مال است و زر است مکسب تن
 سر فرو کن به سحر کز سر بازار نظر
 هر چه کنی تو کرده من دان
 مده به دست فراقت دل مرا که نشاید
 از ما مشو ملول که ما سخت شاهدیم
 همرنگ جماعت شو تا لذت جان بینی
 تن مزن ای پسر خوش دم خوش کام بگو
 نشانی هاست در چشمش نشانش کن نشانش کن
 به کوی دل فرورفتم زمانی

 » بیشتر بخوانید...
 فقط و فقط تو را
 گریبان گیر جان خویشم از بسیار تنهایی
 اگر به پای تو بستند زنگ، رقصیدی
 این سنگ ملون که گهر می نامند
 از آن فکر فلک پیما چه حاصل؟
 چندان که گفتم غم با طبیبان
 سرود مردی که تنها راه می رود
 بسته يی زنار ای دل اهل ايمانی هنوز
 حیی که بقدرت سر و رو می سازد
 بگذر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

توقع دارم از لطف تو ای صدر نکوآیین
درون مدرسه حجره به پهلوی شهاب الدین
پیاده قاضیم می خوان درون محکمه قاصد
و یا خود داعی سلطان دعاها را کنم آمین
بدین حیله بگنجانی در آن خانه ربابی را
که نامم را بگردانی نهی نامم فلان الدین
که خلقان صورت و نامند مثال میوه خامند
کی از جانشان خبر باشد که آن تلخ است یا شیرین
وگر حال آورد قاضی سماعش آرزو آید
رباب خوب بنوازم سماعی آرمش شیرین
ز آواز سماع من اقنجی هم شود زنده
سر از تربت برون آرد بکوبد پا کند تحسین
کفن را اندراندازد قوال انداز مستانه
از آن پس مردگان یک یک برون آیند هم در حین
عجب نبود که صورت ها بدین آواز برخیزند
که صورت های عشق تو درونت زنده شد می بین
ز مردم آن به کار آید کی زنده می شود در تو
و باقی تن غباری دان که پیدا می شود از طین
دلت را هر زمان نقشی تنت یک نقش افسرده
از آن افسرده ای که تو بر آنی نه ای با این
مرا گوید یکی صورت منم اصل غزل واگو
خمش کردم نشاید داد این خاتم به هر گرگین


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *