+ - x
 » از همین شاعر
 جان خراباتی و عمر بهار
 گفت لبم چون شکر ارزد گنج گهر
 یا من لواء عشقک لا زال عالیا
 ای عاشقان ای عاشقان من خاک را گوهر کنم
 الا ای رو ترش کرده که تا نبود مرا مدخل
 از اول امروز حریفان خرابات
 به خدا کز غم عشقت نگریزم نگریزم
 ما زنده به نور کبریاییم
 عید نمای عید را ای تو هلال عید من
 آتشی نو در وجود اندرزدیم

 » بیشتر بخوانید...
 خفاش شب
 تبر
 بی دولت عشق زندگانی نفسی ست
 نازم ای سرو سهی قامت رعنای ترا
 غریبانه
 در انتحار لحظه ها
 دوبیتی های هزارگی بخش پنجم
 صدایم کن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از آتش روی خود اندر دلم آتش زن
و آتش ز دلم بستان در چرخ منقش زن
ای جان خوش ساده از اصل ملک زاده
هر جا که روی خوش رو هر دم که زنی خوش زن
ای جسم تو را از جان گر فرق کند جانم
شمشیر به کف داری بر تارک فرقش زن
ای طره پربندت بگشاده گره ها را
این یک گره دیگر بر زلف مشوش زن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *