+ - x
 » از همین شاعر
 افزود آتش من آب را خبر ببرید
 این چه باد صرصر است از آسمان پویان شده
 ای زده مطرب غمت در دل ما ترانه ای
 امروز روز شادی و امسال سال گل
 خواب از پی آن آید تا عقل تو بستاند
 ای کرده تو مهمانم در پیش درآ جانم
 لحظه لحظه می برون آمد ز پرده شهریار
 خواجه ترش مرا بگو سرکه به چند می دهی
 ای شادی آن روزی کز راه تو بازآیی
 بجوشید بجوشید که ما اهل شعاریم

 » بیشتر بخوانید...
 از نفرتی لبریز
 خیال قرب غفلت دوری از انس است محرم را
 مگو که غربت این باغ را تماشا نیست
 خمخانه ی عشرت
 خوشست پیری اگر مانده بود جان جوانی
 کبود
 چهار بیتی ها بخش یکم
 مرا یاد است از دانای افرنگ
 به هر كجا بروی دیگری! غریبه تری!

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ما دست تو را خواجه بخواهیم کشیدن
وز نیک و بدت پاک بخواهیم بریدن
هر چند شب غفلت و مستیت دراز است
ما بر همه چون صبح بخواهیم دمیدن
در پرده ناموس و دغل چند گریزی
نزدیک رسیده ست تو را پرده دریدن
هر میوه که در باغ جهان بود همه پخت
ای غوره چون سنگ نخواهی تو پزیدن
رحم آر بر این جان که طپان است در این دام
نشنود مگر گوش تو آواز طپیدن
چشمی است تو را در دل و آن چشم به درد است
پس چیست غم تو بجز آن چشم خلیدن
چون می خلد آن چشم بجو دارو و درمان
تا بازرهی از خلش و آب دویدن
داروی دل و دیده نبوده ست و نباشد
ای یوسف خوبان بجز از روی تو دیدن
هین مخلص این را تو بفرما به تمامی
که گفت تو و قول تو مزد است شنیدن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *