+ - x
 » از همین شاعر
 وقتت خوش وقتت خوش حلوایی و شکرکش
 عاشقان بر درت از اشک چو باران کارند
 ای زده مطرب غمت در دل ما ترانه ای
 مگردان روی خود ای دیده رویم
 آواز داد اختر بس روشنست امشب
 چون خانه روی ز خانه ما
 سیدی انی کالیل انت فی زی النهار
 کس با چو تو یار راز گوید
 به خدا کسی نجنبد چو تو تن زنی نجنبی
 ای دشمن عقل و جان شیرین

 » بیشتر بخوانید...
 دمی با حافظ
 بهار خاموش
 ریشۀ تشویش
 از تن چو برفت جان پاک من و تو
 بهار من
 حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست
 مرا صدا بزن از پشت خستگیی خودم
 دوبیتی
 جان به لب آمده و نیست بسر هیچ کسم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یارکان رقصی کنید اندر غمم خوشتر از این
کره عشقم رمید و نی لگامستم نی زین
پیش روی ماه ما مستانه یک رقصی کنید
مطربا بهر خدا بر دف بزن ضرب حزین
رقص کن در عشق جانم ای حریف مهربان
مطربا دف را بکوب و نیست بختت غیر از این
آن دف خوب تو این جا هست مقبول و صواب
مطربا دف را بزن بس مر تو را طاعت همین
مطربا این دف برای عشق شاه دلبر است
مفخر تبریز جان جان جان ها شمس دین
مطربا گفتی تو نام شمس دین و شمس دین
درربودی از سرم یک بارگی تو عقل و دین
چونک گفتی شمس دین زنهار تو فارغ مشو
کفر باشد در طلب گر زانک گویی غیر این
مطربا گشتی ملول از گفت من از گفت من
همچنان خواهی مکن تو همچنین و همچنین


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *