+ - x
 » از همین شاعر
 با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین
 جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن
 ای دهان آلوده جانی از کجا می خورده ای
 شنودم من که چاکر را ستودی
 ساقیا برخیز و می در جام کن
 آنچ می آید ز وصفت این زمانم در دهن
 ای وصل تو آب زندگانی
 چون جان تو می ستانی چون شکر است مردن
 موی بر سر شد سپید و روی من بگرفت چین
 ساقیا بر خاک ما چون جرعه ها می ریختی

 » بیشتر بخوانید...
 طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
 غلام همت والای بابه خارکشم
 بنگر آن ماه روی باده فروش
 دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور
 آن شب که بوی زلف تو با بوسه نسیم
 سرم خوش است و به بانگ بلند می گویم
 منه از کف چراغ آرزو را
 عاشق روی جوانی خوش نوخاسته ام
 ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
 کیوان چو قران به برج خاکی افگند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چه شکر داد عجب یوسف خوبی به لبان
که شد ادریسش قیماز و سلیمان به لبان
به شکرخانه او رفته به سر لب شکران
مانده اندر عجبش خیره همه بوالعجبان
خبر افتاد که گرگی طمع یوسف کرد
همه گرگان شده از خجلت این گرگ شبان
چه خوشی های نهان است در آن درد و غمش
که رمیدند ز دارو همه درمان طلبان
بس بود هستی او مایه هر نیست شده
بس بود مستی او عذر همه بی ادبان
عارف از ورزش اسباب بدان کاهل شد
که همان بی سببی شد سبب بی سببان
خیز کامروز ز اقبال و سعادت باری
طرب اندر طرب است از مدد بوطربان
من بر آن بودم کز جان و دل تفسیده
بازگویی صفت عشق به روزان و شبان
شمس تبریزی مرا دوش همی گفت خموش
چون تو را عشق لب ماست نگهدار زبان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *