+ - x
 » از همین شاعر
 مرا در خنده می آرد بهاری
 تو کیی در این ضمیرم که فزونتر از جهانی
 جور و جفا و دوریی کان کنکار می کند
 برون شو ای غم از سینه که لطف یار می آید
 دل من کار تو دارد، گل و گلنار تو دارد
 کسی کو را بود در طبع سستی
 مطربا عیش و نوش از سر گیر
 حبیب کعبه جانست اگر نمی دانید
 وقت آن شد که ز خورشید ضیایی برسد
 بیا کز غیر تو بیزار گشتم

 » بیشتر بخوانید...
 نیزه خورشید
 چو گم شد پرتو عشق از دل من
 گر از او خواهی خبر می باش از جان بيخبر
 پلک بر هم بگذاریم و زمستان برسد
 یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
 چه قومی در گذشت از گفتگوها
 حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست
 دانی که شبان چه فتنه آغاز کند
 رشته کار بدست من بيکار ه بود
 کهن پروردهء این خاکدانم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آمد بهار خرم آمد نگار ما
چون صد هزار تنگ شکر در کنار ما
آمد مهی که مجلس جان زو منورست
تا بشکند ز باده گلگون خمار ما
شاد آمدی بیا و ملوکانه آمدی
ای سرو گلستان چمن و لاله زار ما
پاینده باش ای مه و پاینده عمر باش
در بیشه جهان ز برای شکار ما
دریا به جوش از تو که بی مثل گوهری
کهسار در خروش که ای یار غار ما
در روز بزم ساقی دریاعطای ما
در روز رزم شیر نر و ذوالفقار ما
چونی در این غریبی و چونی در این سفر
برخیز تا رویم به سوی دیار ما
ما را به مشک و خم و سبوها قرار نیست
ما را کشان کنید سوی جویبار ما
سوی پری رخی که بر آن چشم ها نشست
آرام عقل مست و دل بی قرار ما
شد ماه در گدازش سوداش همچو ما
شد آفتاب از رخ او یادگار ما
ای رونق صباح و صبوح ظریف ما
وی دولت پیاپی بیش از شمار ما
هر چند سخت مستی سستی مکن بگیر
کارزد به هر چه گویی خمر و خمار ما
جامی چو آفتاب پرآتش بگیر زود
درکش به روی چون قمر شهریار ما
این نیم کاره ماند و دل من ز کار شد
کار او کند که هست خداوندگار ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *