+ - x
 » از همین شاعر
 لا یغرنک سد هوس عن رایی
 هر روز فقیران را هم عید و هم آدینه
 مخسب شب که شبی صد هزار جان ارزد
 مرا اقبال خندانید آخر
 ای بس که از آواز دش وامانده ام زین راه من
 تو سبب سازی و دانایی آن سلطان بین
 ز بامداد دلم می پرد به سودایی
 جان من و جان تو بود یکی ز اتحاد
 دهم
 آخر گل و خار را بدیدی

 » بیشتر بخوانید...
 لبِ تنهایی ات بنشین خیابان را تماشا كن
 تا بوی گل به رنگ ندوزد لباس ما
 هفتاد و دو سر
 اکسیجنِ مسموم
 هنگام صبوح ای صنم فرخ پی
 خاکسار تو تپیدن کند آغاز چرا
 خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد
 نیست با حسنت مجال گفتگو آیینه را
 لحظه یی که زندگی در فکر نان آلوده شد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سیر نشد چشم و دل از نظر شاه من
سیر مشو هم تو نیز زین دل آگاه من
مشک و سقا سیر شد از جگر گرم من
هیچ بجز آب نیست لذت و دلخواه من
درشکنم کوزه را پاره کنم مشک را
روی به دریا نهم نیست جز این راه من
چند شود تر زمین از مدد اشک من
چند بسوزد فلک از تبش و آه من
چند بگوید دلم وای دلم وای دل
چند بگوید لبم راز شهنشاه من
رو سوی بحری کز او هر نفسی موج موج
آمد و اندرربود خیمه و خرگاه من
آب خوشی جوش کرد نیم شب از خانه ام
یوسف حسن اوفتاد ناگه در چاه من
ز آب رخ یوسفی خرمن من سیل برد
دود برآمد ز دل سوخته شد کاه من
خرمن من گر بسوخت باک ندارم خوشم
صد چو مرا بس بود خرمن آن ماه من
عقل نخواهم بس است دانش و علمش مرا
شمع رخ او بس است در شب بی گاه من
گفت کسی کاین سماع جاه و ادب کم کند
جاه نخواهم که عشق در دو جهان جاه من
در پی هر بیت من گویم پایان رسید
چون ز سرم می برد آن شه آگاه من


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *