+ - x
 » از همین شاعر
 ای ز هجرانت زمین و آسمان بگریسته
 به قرار تو او رسد که بود بی قرار تو
 لا قی الفراش نارا کن هکذا حبیبی
 تو خدای خویی تو صفات هویی
 رفتم تصدیع از جهان بردم
 ای سنگ دل تو جان را دریای پرگهر کن
 هر دم ای دل سوی جانان می روی
 زهی سرگشته در عالم سر و سامان که من دارم
 هین خیره خیره می نگر اندر رخ صفراییم
 جانا جمال روح بسی خوب و بافرست

 » بیشتر بخوانید...
 من ضرب تیغ ابروی نازت شمرده ام
 لعنت
 اگر تو گرم و من سردم
 پیش از شیوع چشم تو اینجا اجل نبود
 غرور و ناز تو زیباست با زنانه گی ات
 چهار بیتی ها بخش سوم
 بی تميزی رفته رفته زور شد
 شبانه
 به رسیدن وصالت بخدا تلاش دارم
 دلم من خانه ی یک قرن خون است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

توی که بدرقه باشی گهی گهی رهزن
توی که خرمن مایی و آفت خرمن
هزار جامه بدوزی ز عشق و پاره کنی
و آنگهان بنویسی تو جرم آن بر من
تو قلزمی و دو عالم ز توست یک قطره
قراضه ای است دو عالم تویی دو صد معدن
تو راست حکم که گویی به کور چشم گشا
سخن تو بخشی و گویی که گفت آن الکن
بساختی ز هوس صد هزار مقناطیس
که نیست لایق آن سنگ خاص هر آهن
مرا چو مست کشانی به سنگ و آهن خویش
مرا چه کار که من جان روشنم یا تن
تو باده ای تو خماری تو دشمنی و تو دوست
هزار جان مقدس فدای این دشمن
تو شمس دین به حقی و مفخر تبریز
بهار جان که بدادی سزای صد بهمن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *