+ - x
 » از همین شاعر
 یا قمرا لوعه للقمرین سکن
 بیا که دانه لطیفست رو ز دام مترس
 با روی تو کفر است به معنی نگریدن
 ای وصل تو آب زندگانی
 ای دل به غمش ده جان یعنی بنمی ارزد
 ای تن و جان بنده او بند شکرخنده او
 ز بامداد سعادت سه بوسه داد مرا
 مه تو یار ندارد جز او تو یار مگیر
 بخش سوم
 قصد سرم داری خنجر بمشت

 » بیشتر بخوانید...
 ای پریچهره که آهنگ کلیسا داری
 این روزها درون من از اژدها پُر است
 به آب روشن می عارفی طهارت کرد
 ای جان من بیاد لبت تشنه بر شراب
 کسی از بستر گلهای سرخ آواز مى خواند
 زخاک درگهء ما يافت اعتبار فلک
 روزگارت غرق دلتنگی و ناچاری شده
 با من از ایران بگو
 نگاه وحشی لیلی چه افسون کرد صحرا را
 قومی متفکرند اندر ره دین

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر چه اندر فغان و نالیدن
اندکی هست خویشتن دیدن
آن نباشد مرا چو در عشقت
خوگرم من به خویش دزدیدن
به خدا و به پاکی ذاتش
پاکم از خویشتن پسندیدن
دیده کی از رخ تو برگردد
به که آید به وقت گردیدن
در چنین دولت و چنین میدان
ننگ باشد ز مرگ لنگیدن
عاشقان تو را مسلم شد
بر همه مرگ ها بخندیدن
فرع های درخت لرزانند
اصل را نیست خوف لرزیدن
باغبانان عشق را باشد
از دل خویش میوه برچیدن
جان عاشق نواله ها می پیچ
در مکافات رنج پیچیدن
زهد و دانش بورز ای خواجه
نتوان عشق را بورزیدن
پیش از این گفت شمس تبریزی
لیک کو گوش بهر بشنیدن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *