+ - x
 » از همین شاعر
 هر چه آن سرخوش کند بویی بود از یار من
 ای آنکه از عزیزی در دیده جات کردند
 عزیزی و کریم و لطف داری
 گر تو عودی سوی این مجمر بیا
 آمد بهار ای دوستان منزل به سروستان کنیم
 مگریز ز آتش که چنین خام بمانی
 از فراق شمس دین افتاده ام در تنگنا
 اگر آتش است یارت تو برو در او همی سوز
 راح بفیها و الروح فیها
 می تلخی که تلخی ها بدو گردد همه شیرین

 » بیشتر بخوانید...
 خواب پریشان و زکام و کابوس و غم عشق و نان و از این قبیل
 حکایت
 کبوتر بچه خود را چه خوش گفت
 ز فسانهٔ لب خامش که رسید مژده به گوش ما
 بهانه
 تيغ و سنان و برچه ز فولاد بهتر است
 کوه، دریا
 تو چه موجود خدايی، تو چه دردی چه دوايی
 چهار بیتی ها بخش دوم
 ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

درخت اگر متحرک بدی ز جای به جا
نه رنج اره کشیدی نه زخم های جفا
نه آفتاب و نه مهتاب نور بخشیدی
اگر مقیم بدندی چو صخره صما
فرات و دجله و جیحون چه تلخ بودندی
اگر مقیم بدندی به جای چون دریا
هوا چو حاقن گردد به چاه زهر شود
ببین ببین چه زیان کرد از درنگ هوا
چو آب بحر سفر کرد بر هوا در ابر
خلاص یافت ز تلخی و گشت چون حلوا
ز جنبش لهب و شعله چون بماند آتش
نهاد روی به خاکستری و مرگ و فنا
نگر به یوسف کنعان که از کنار پدر
سفر فتادش تا مصر و گشت مستثنا
نگر به موسی عمران که از بر مادر
به مدین آمد و زان راه گشت او مولا
نگر به عیسی مریم که از دوام سفر
چو آب چشمه حیوان ست یحیی الموتی
نگر به احمد مرسل که مکه را بگذاشت
کشید لشکر و بر مکه گشت او والا
چو بر براق سفر کرد در شب معراج
بیافت مرتبه قاب قوس او ادنی
اگر ملول نگردی یکان یکان شمرم
مسافران جهان را دو تا دو تا و سه تا
چو اندکی بنمودم بدان تو باقی را
ز خوی خویش سفر کن به خوی و خلق خدا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *