+ - x
 » از همین شاعر
 سی و دوم
 ساقی جان غیر آن رطل گرانم مده
 به دغل کی بگزیند دل یارم یاری
 روم به حجره خیاط عاشقان فردا
 کاری نداریم ای پدر جز خدمت ساقی خود
 ما که باده ز دست یار خوریم
 باز درآمد طبیب از در رنجور خویش
 من به سوی باغ و گلشن می روم
 وسوسه تن گذشت غلغله جان رسید
 فدیتتک یا ستی الناسیه

 » بیشتر بخوانید...
 آواز آبشار
 ایدل تو به اسرار معما نرسی
 در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
 خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن
 چون صبح مجو طاقت آزار کس از ما
 الا ای رهگذر
  کشم آهی که گردون پر شرر شی
 بیا تا نرد را شاهانه بازیم
 به نظر وصل دلبری دارم
 بیا که قصر امل سخت سست بنیادست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من آن نیم که بگویم حدیث نعمت او
که مست و بیخودم از چاشنی محنت او
اگر چو چنگ بزارم از او شکایت نیست
که همچو چنگم من بر کنار رحمت او
ز من نباشد اگر پرده ای بگردانم
که هر رگم متعلق بود به ضربت او
اگر چه قند ندارم چو نی نوا دارم
از آنک بر لب فضلش چشم ز شربت او
کنون که نوبت خشم است لطف از این دست است
چگونه باشد چون دررسم به نوبت او
اگر بدزدم من ز آفتاب ننگی نیست
چه ننگ باشد مر لعل را ز زینت او
وگر چو لعل ندزدم ز آفتاب کمال
گذر ز طینت خود چون کنم به طینت او
نه لولیان سیاه دو چشم دزد ویند
همی کشند نهان نور از بصیرت او
ز آدمی چو بدزدی به کم قناعت کن
که شح نفس قرین است با جبلت او
از او مدزد بجز گوهر زمانه بها
اگر تو واقفی از لطف و از سریرت او
که نیست قهر خدا را بجز ز دزد خسیس
که سوی کاله فانی بود عزیمت او
دریغ شرح نگشت و ز شرح می ترسم
که تیغ شرع برهنه ست در شریعت او
گمان برد که مگر جرم او طمع بوده ست
نه بلک خس طمعی بود آن جریمت او


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *