+ - x
 » از همین شاعر
 دو چشم اگر بگشادی به آفتاب وصال
 هر زمان لطفت همی در پی رسد
 برای چشم تو صد چشم بد توان دیدن
 ای دل به کجایی تو آگاه هیی یا نه
 ای سخت گرفته جادوی را
 هر نفسی از درون دلبر روحانیی
 مفروشید کمان و زره و تیغ زنان را
 ایه یا اهل الفرادیس اقرا منشورنا
 خرامان می روی در دل چراغ افروز جان و تن
 گر جام سپهر زهرپیماست

 » بیشتر بخوانید...
 بی مهر رخت روز مرا نور نماندست
 نرگس مستانه
 در چشمانت
 رنگه هویت خود باخته اند
 شراب و خون
 آشپزخانه
 دو رباعی
 من نمی گويم چنين کن يا چنان کار مرا
 هردم که یاد آن بت می نوش می کنم
 بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای بر سر بازاری دستار چنان کرده
رو با دگران کرده ما را نگران کرده
ما را بگزیده لب کیم بر تو امشب
و آن خلوت چون شکر یا لب شکران کرده
با صدق ابوبکری چون جمله همه مکری
کو زهره که بشمارم این کرده و آن کرده
زهد از تو مباحی شد تسبیح صراحی شد
جان را که فلاحی شد با رطل گران کرده
جان شد چو کبوتر جان زوتر هله زوتر جان
ای تن تنتن کرده تن را همه جان کرده
از عشق شب زلفت آن ماه گدازیده
وز پرتو رخسارت خورشید فغان کرده
ای دفتر هر سری شمس الحق تبریزی
ای طرفه بغدادی ما را همدان کرده


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *