+ - x
 » از همین شاعر
 خویش را چون خار دیدم سوی گل بگریختم
 چه دانی تو خراباتی که هست از شش جهت بیرون
 در خانه غم بودن از همت دون باشد
 بی او نتوان رفتن بی او نتوان گفتن
 پیشتر آ ای صنم شنگ من
 گر یکی شاخی شکستم من ز گلزاری چه شد
 چندان حلاوت و مزه و مستی و گُشاد
 زهی باغ زهی باغ که بشکفت ز بالا
 گفت کسی خواجه سنایی بمرد
 ناموس مکن پیش آ ای عاشق بیچاره

 » بیشتر بخوانید...
 نگشته است به پيرايه ام غبار ملال
 خوشدل کسيکه شد ز ازل آشنای دل
 نی برای دین و نی از بهر دنیا سوختم
 مشو نخچیر ابلیسان این عصر
 گریه تلخ
 بر سر گوری که روزی بود آتشگاه عشق من
 حالا به پشت پنجره پروانه ام هنوز
 ز بس پرهيز بسيار می کنی يار
 محاق
 هرکس که به ازدواج پابند شود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دیدم نگار خود را می گشت گرد خانه
برداشته ربابی می زد یکی ترانه
با زخمه چو آتش می زد ترانه خوش
مست و خراب و دلکش از باده مغانه
در پرده عراقی می زد به نام ساقی
مقصود باده بودش ساقی بدش بهانه
ساقی ماه رویی در دست او سبویی
از گوشه ای درآمد بنهاد در میانه
پر کرد جام اول زان باده مشعل
در آب هیچ دیدی کتش زند زبانه
بر کف نهاده آن را از بهر دلستان را
آنگه بکرد سجده بوسید آستانه
بستد نگار از وی اندرکشید آن می
شد شعله ها از آن می بر روی او دوانه
می دید حسن خود را می گفت چشم بد را
نی بود و نی بیاید چون من در این زمانه


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *