+ - x
 » از همین شاعر
 از زنگ لشکر آمد بر قلب لشکرش زن
 افدی قمرا لاح علینا و تلالا
 بکش بکش که چه خوش می کشی بیار بیار
 دوش از بت من جهان چه می شد
 نیک بدست آنکه او شد تلف نیک و بد
 زان خاک تو شدم تا بر من گهر بباری
 در غم یار یار بایستی
 همی بینم ساقی را که گرد جام می گردد
 بی گهان شد هر رفتن سوی روزن ننگری
 به پیش باد تو ما همچو گردیم

 » بیشتر بخوانید...
 اینقدر نقشی که گل کرد از نهان و فاش ما
 یک آسمان ابر پر از دود میشوم
 یا خیره می شویم به رنگ پیاله ها
 صدای مرا می شنوی؟
 غدیر
 جوانی خوش گلی رنگین کلاهی
 ای چشم تو مهمیز جنون وحشی رم را
 بر طاق نه تبخیر جاه و جلال را
 تا شدم بيخبر از نام و نشان
 مهمان یاد های توام در دوام شب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من دوش دیدم سر دل اندر جمال دلبری
سنگین دلی لعلین لبی ایمان فزایی کافری
از جان و دل گوید کسی پیش چنان جانانه ای
از سیم و زر گوید کسی پیش چنان سیمین بری
لقمه شدی جمله جهان گر عشق را بودی دهان
دربان شدی جان شهان گر عشق را بودی دری
من می شنیدم نام دل ای جان و دل از تو خجل
ای مانده اندر آب و گل از عشق دلدل چون خری
ای جان بیا گوهر بچین ای دل بیا خوبی ببین
المستغاث ای مسلمین زین آفتی شور و شری
تن خود کی باشد تا بود فرش سواران غمش
سر کیست تا او سر نهد پیش چنان شه سروری
نک نوبهار آمد کز او سرسبز گردد عالمی
چون یار من شیرین دمی چون لعل او حلواگری
هر دم به من گوید رخش داری چو من زیبارخی
هر دم بدو گوید دلم داری چو بنده چاکری
آمد بهار ای دوستان خیزید سوی بوستان
اما بهار من تویی من ننگرم در دیگری
اشکوفه ها و میوه ها دارند غنج و شیوه ها
ما در گلستان رخت روییده چون نیلوفری
بلبل چو مطرب دف زنی برگ درختان کف زنی
هر غنچه گوید چون منی باشد خوشی کشی تری
آمد بهار مهربان سرسبز و خوش دامن کشان
تا باغ یابد زینتی تا مرغ یابد شهپری
تا خلق از او حیران شود تا یار من پنهان شود
تا جان ما را جان شود کوری هر کور و کری
آن جا که باشد شاه او بنده شود هر شاه خو
آن جا که باشد ناز او هر دل شود سامندری
مست و خرامان می رود در دل خیال یار من
ماهی شریفی بی حدی شاهی کریمی بافری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *