+ - x
 » از همین شاعر
 دوش خوابی دیده ام خود عاشقان را خواب کو
 اندرآ با ما نشان ده راستک
 مست و خوشی باده کجا خورده ی؟
 من پری زاده ام و خواب ندانم که کجاست
 جان منست او هی مزنیدش
 مطربا این پرده زن کز رهزنان فریاد و داد
 مادرم بخت بده است و پدرم جود و کرم
 اگر زهر است اگر شکر چه شیرین است بی خویشی
 امسی و اصبح بالجوی اتعذب
 ز فرزین بند آن رخ من چه شهماتم چه شهماتم

 » بیشتر بخوانید...
 از باغ تا بن بست
 می لغزد
 یک اتفاق ساده
 مرگ زیباست
 یاران موافق همه از دست شدند
 اگر تو جان ندهی می برد ملاحت يار
 بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد
 تبعیدگاه
 این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
 بسوز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای یوسف خوش نام هی در ره میا بی همرهی
مسکل ز یعقوب خرد تا درنیفتی در چهی
آن سگ بود کو بیهده خسپد به پیش هر دری
و آن خر بود کز ماندگی آید سوی هر خرگهی
در سینه این عشق و حسد بین کز چه جانب می رسد
دل را کی آگاهی دهد جز دلنوازی آگهی
مانند مرغی باش هان بر بیضه همچو پاسبان
کز بیضه دل زایدت مستی و وصل و قهقهی
دامن ندارد غیر او جمله گدااند ای عمو
درزن دو دست خویش را در دامن شاهنشهی
مانند خورشید از غمش می رو در آتش تا به شب
چون شب شود می گرد خوش بر بام او همچون مهی
بر بام او این اختران تا صبحدم چوبک زنان
والله مبارک حضرتی والله همایون درگهی
آن انبیا کاندر جهان کردند رو در آسمان
رستند از دام زمین وز شرکت هر ابلهی
بربوده گشتند آن طرف چون آهن از آهن ربا
زان سان که سوی کهربا بی پر و پا پرد کهی
می دانک بی انزال او نزلی نروید در زمین
بی صحبت تصویر او یک مایه را نبود زهی
ارواح همچون اشتران ز آواز سیروا مستیان
همچون عرابی می کند آن اشتران را نهنهی
بر لوح دل رمال جان رمل حقایق می زند
تا از رقومش رمل شد زر لطیف ده دهی
خوشتر روید ای همرهان کمد طبیبی در جهان
زنده کن هر مرده ای بیناکن هر اکمهی
این ها همه باشد ولی چون پرده بردارد رخش
نی زهره ماند نی نوا نی نوحه گر را وه وهی
خاموش کن گر بلبلی رو سوی گلشن بازپر
بلبل به خارستان رود اما به نادر گه گهی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *