+ - x
 » از همین شاعر
 هین که خروس بانگ زد وقت صبوح یافتی
 من و تو دوش شب بیدار بودیم
 ما مست شدیم و دل جدا شد
 زهی باغ زهی باغ که بشکفت ز بالا
 ای یوسف خوش نام ما خوش می روی بر بام ما
 گر روی بگردانی تو پشت قوی داری
 مطربا اسرار ما را بازگو
 نیک بدست آنکه او شد تلف نیک و بد
 سی و پنجم
 حلقه ی دل زدم شبی در هوس سلام دل

 » بیشتر بخوانید...
 دو سروده تازه از شاپور احمدی
 به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود
 انتظارت از دل و جان داشتم، دارم هنوز*
 شبی را با من ای ماه سحرخیزان سحرکردی
 بر سر گوری که روزی بود آتشگاه عشق من
 در روزگار دورۀ آخر زمان رسيد
 در فاصله ها
 غلام همت والای بابه خارکشم
 آینگی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عیش جهان پیسه بود گاه خوشی گاه بدی
عاشق او شو که دهد ملکت عیش ابدی
چونک سپید است و سیه روز و شب عمر همه
عمر دگر جو که بود ساده چو نور صمدی
ای تو فرورفته به خود گاه از آن گور و لحد
غافل از این لحظه که تو در لحد بود خودی
دیدن روزی ده تو رزق حلال است تو را
گرم به دکان چه روی در پی رزق عددی
نادره طوطی که تویی کان شکر باطن تو
نادره بلبل که تویی گلشنی و لعل خدی
لیلی و مجنون عجب هر دو به یک پوست درون
آینه هر دو تویی لیک درون نمدی
عالم جان بحر صفا صورت و قالب کف او
بحر صفا را بنگر چنگ در این کف چه زدی
هیچ قراری نبود بر سر دریا کف را
ز آنک قرارش ندهد جنبش موج مددی
ز آنک کف از خشک بود لایق دریا نبود
نیک به نیکی رود و بد برود سوی بدی
کف همگی آب شود یا به کناری برود
ز آنک دورنگی نبود در دل بحر احدی
موج برآید ز خود و در خود نظاره کند
سجده کنان کای خود من آه چه بیرون ز حدی
جمله جان هاست یکی وین همه عکس ملکی
دیده احول بگشا خوش نگر ار باخردی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *