+ - x
 » از همین شاعر
 گر نه تهی باشدی بیشترین جوی ها
 ای بگرفته از وفا گوشه کران چرا؟ چرا؟
 این شکل که من دارم ای خواجه که را مانم
 جمع مکن تو برف را بر خود تا که نفسری
 عاشق روی جان فزای توییم
 خاک آن کس شو که آب زندگانش روشنست
 شیردلا صد هزار شیردلی کرده ای
 سر برآور ای حریف و روی من بین همچو زر
 گر عاشقی از جان و دل جور و جفای یار کش
 باز شیری با شکر آمیختند

 » بیشتر بخوانید...
 شب و هذیان و تنهایی
 ای روزگار! نگذری از آبروی من
 ای چرخ فلک خرابی از کینه تست
 راپورهای واصله امپورت می شود
 نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
 نپنداری که مرد امتحان مرد
 سمفونی تاریک
 از آن غم ها دل ما دردمند است
 می وزد باد
 چهاربیتی ها (بخش چهارم)

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هست به خطه عدم شور و غبار و غارتی
آتش عشق درزده تا نبود عمارتی
ز آنک عمارت ار بود سایه کند وجود را
سایه ز آفتاب او کی نگرد شرارتی
روح که سایگی بود سرد و ملول و بی طرب
منتظرک نشسته او تا که رسد بشارتی
جان که در آفتاب شد هر گنهی که او کند
برق زد از گناه او هر طرفی کفارتی
شعله آفتاب را بر که و بر زمین است رنگ
نیست بدید در هوا از لطف و طهارتی
جان به مثال ذره ها رقص کنان در آفتاب
نورپذیریش نگر لعل وش و مهارتی
جان چو سنگ می دهد جان چو لعل می خرد
رقص کنان ترانه زن گشته که خوش تجارتی
قرص فلک درآید و روی به گوش جان ها
سر ازل بگویدش بی سخن و عبارتی
آنک به هر دمی نهان شعله زند به روح بر
آن دل و زهره کو کز آن دم بزند اشارتی
محرم حق شمس دین ای تبریز را تو شه
کشته عشق خویش را شاه ازل زیارتی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *