+ - x
 » از همین شاعر
 خیز تا فتنه ای برانگیزیم
 بوی آن باغ و بهار و گلبن رعناست این
 در سفر هوای تو بی خبرم به جان تو
 بی همگان بسر شود، بی تو بسر نمی شود
 ای آنک تو را ما ز همه کون گزیده
 رها کن ماجرا ای جان فروکن سر ز بالایی
 مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را
 مدارم یک زمان از کار فارغ
 ماها چو به چرخ دل برآیی
 ای دل سرمست، کجا می پری؟

 » بیشتر بخوانید...
 پریا
 غم زمانه که هیچش کران نمی بینم
 اشکی بر گور بیگناهان بالابلوک
 اینجا دلی ز آینه محروم شد، رفیق
 تا به کی در پرده دارم آه بی تأثیر را
 مادر
 ویلن نواز ناز
 حجلۀ زمین
 برای نتوانستن
 ترا یک مشت میخواهم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جمع مکن تو برف را بر خود تا که نفسری
برف تو بفسراندت گر تو تنور آذری
آنک نجوشد او به خود جوش تو را تبه کند
و آنک ندارد آذری ناید از او برادری
فربهیش به دست جو غره مشو به پشم او
آن سر و سبلتش مبین جان وی است لاغری
گر خوشی است این نوا برجه و گرم پیش آ
سر تو چنین چنین مکن مشنو سست و سرسری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *