+ - x
 » از همین شاعر
 چو صبحدم خندیدی در بلا بندیدی
 من نشستم ز طلب وین دل پیچان ننشست
 ای دل ز شاه حوران یا قبله صبوران
 ای جبرئیل از عشق تو اندر سما پا کوفته
 نرم نرمک سوی رخسارش نگر
 از بهر خدا عشق دگر یار مدارید
 آن دل که گم شده ست هم از جان خویش جوی
 هیچ باشد که رسد آن شکر و پسته من
 آمد خیال آن رخ چون گلستان تو
 امروز خوشم با تو جان تو و فردا هم

 » بیشتر بخوانید...
 گل کرده سبز ناز خیالت به خانه ام
 پیچ در پیچ
 به مهر مادرگیتی مکش رنج امید اینجا
 عبادت
 روزی ست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد
 مکن ز شانه پریشان دماغ گیسو را
 دیدار واپسین
 به آب روشن می عارفی طهارت کرد
 به مناسبت روز زن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خواجه ترش مرا بگو سرکه به چند می دهی
هست شکرلبی اگر سرکه به قند می دهی
گر تو نمی خری مخر می به هوس همی خرم
عاشق و بیخودم مرا هرزه چه پند می دهی
پیشتر آ تو ای پری از ترشی تویی بری
تاج و کمر عطا کنی بخت بلند می دهی
جان به هزار ولوله بهر تو گشت حامله
کتش عشق خویش را تو به سپند می دهی
چون فرهاد می کشی جان مرا به که کنی
ور نه به دست جان من از چه کلند می دهی
هر چه که می دهی بده بی خبر آن کسی که او
بر تو گمان برد که تو بهر گزند می دهی
برگ گلی همی بری باغ به پیش می کشی
لاشه خری همی بری بیست سمند می دهی
شاکر خدمتی ولی گاه ز لاابالیی
نی به گنه همی زنی نی به پسند می دهی
چون سر زید بشکند چاره عمرو می کنی
چون به دمشق قحط شد آب به جند می دهی
چند بگفتمت مگو لیک تو را گناه چیست
ای تو چو آسیا به تو آنچ دهند می دهی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *