+ - x
 » از همین شاعر
 ای همه خوبی تو را پس تو کرایی که را
 ای طبل رحیل از طرف چرخ شنیده
 امشب ای دلدار مهمان توییم
 بیا بیا که ز هجرت نه عقل ماند نه دین
 آمده ای که راز من بر همگان بیان کنی
 چه باک دارد عاشق ز ننگ و بدنامی
 یا مخجل البدر اشرقنا بلالا
 گر روی بگردانی تو پشت قوی داری
 خاک آن کس شو که آب زندگانش روشنست
 ساقی اگر کم شد میت دستار ما بستان گرو

 » بیشتر بخوانید...
 عیشم مدام است از لعل دلخواه
 باور پاک
 به باغم لاله شانم، خون بروید
 با من از ایران بگو
 شب به رسم عادتش در چشمهایت خواب شد
 برای نتوانستن
 عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
 مشنو سخن از زمانه ساز آمدگان
 در فاصله ها

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هین که منم بر در در برگشا
بستن در نیست نشان رضا
در دل هر ذره تو را درگهیست
تا نگشایی بود آن در خفا
فالق اصباحی و رب الفلق
باز کنی صد در و گویی درآ
نی که منم بر در بلک توی
راه بده در بگشا خویش را
آمد کبریت بر آتشیگفت
برون آ بر من دلبرا
صورت من صورت تو نیست لیک
جمله توام صورت من چون غطا
صورت و معنی تو شوم چون رسی
محو شود صورت من در لقا
آتش گفتش که برون آمدم
از خود خود روی بپوشم چرا
هین بستان از من تبلیغ کن
بر همه اصحاب و همه اقربا
کوه اگر هست چو کاهش بکش
داده امت من صفت کهربا
کاه ربای من که می کشد
نه از عدم آوردم کوه حرا
در دل تو جمله منم سر به سر
سوی دل خویش بیا مرحبا
دلبرم و دل برم ایرا که هست
جوهر دل زاده ز دریای ما
نقل کنم ور نکنم سایه را
سایه من کی بود از من جدا
لیک ز جایش ببرم تا شود
وصلت او ظاهر وقت جلا
تا که بداند که او فرع ماست
تا که جدا گردد او از عدا
رو بر ساقی و شنو باقیش
تات بگوید به زبان بقا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *