+ - x
 » از همین شاعر
 عیش هاتان نوش بادا هر زمان ای عاشقان
 چو آفتاب برآمد ز قعر آب سیاه
 شعر من نان مصر را ماند
 من دی نگفتم مر تو را کای بی نظیر خوش لقا
 کیف اتوب یا اخی من سکر کارجوان
 یا ربا این لطف ها را از لبش پاینده دار
 چو عشق را هوس بوسه و کنار بود
 ببرد عقل و دلم را براق عشق معانی
 این چنین پابند جان میدان کیست
 ای تو آب زندگانی فاسقنا

 » بیشتر بخوانید...
 نرگس دلدار
 اگر خونین دلم یاقوت گردد
 جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا
 آن خانه...
 خودی را از وجود حق وجودی
 تا بر رخ تو نظاره کردم
 سال ها پیروی مذهب رندان کردم
 زلیخاوار دیشب قصهء نیخانه می گفتم
 به اختیار گرو برد چشم یار از من
 دیو شب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یکی فرهنگ دیگر نو برآر ای اصل دانایی
ببین تو چاره ای از نو که الحق سخت بینایی
بسی دل ها چو گوهرها ز نور لعل تو تابان
بسی طوطی که آموزند از قندت شکرخایی
زدی طعنه که دود تو ندارد آتش عاشق
گر آتش نیستش حقی وگر دارد چه فرمایی
برو ای جان دولت جو چه خواهم کرد دولت را
من و عشق و شب تیره نگار و باده پیمایی
بیا ای مونس روزم نگفتم دوش در گوشت
که عشرت در کمی خندد تو کم زن تا بیفزایی
دلا آخر نمی گویی کجا شد مکر و دستانت
چو جام از دست جان نوشی از آن بی دست و بی پایی
به هر شب شمس تبریزی چه گوهرها که می بیزی
چه سلطانی چه جان بخشی چه خورشیدی چه دریایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *