+ - x
 » از همین شاعر
 ای باغ همی دانی کز باد کی رقصانی
 درخت اگر متحرک بدی به پا و به پر
 مرا در دل همی آید که من دل را کنم قربان
 آورد خبر شکرستانی
 به جان تو که سوگند عظیمست
 اختران را شب وصلست و نثارست و نثار
 چو عشق را هوس بوسه و کنار بود
 خداوندا مده آن یار را غم
 یا ساقی شرف بشراباتک زندی
 تعالوا بنا نصفوا نخلی التدللا

 » بیشتر بخوانید...
 سوی عدم اگرچه ز جور تو پر زدم
 از آنسوی هستی
 مرا در سینه سلطان می شوی آهسته آهسته
 هرچند که در هستی خود خاک ندارم
 روزم به هجر تو بصفت چون شب آمده است
 یک چهرۀ جدید... و حالا به زیر خاک
 به اختیار گرو برد چشم یار از من
 اینجا چگونه وسوسه ها عام می شوند
 تجدید سحرکاری ست در جلوه زار عنقا
 یک جنون بی رقم، معتاد می سازد مرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

افتاد دل و جانم در فتنه طراری
سنگینک جنگینک سر بسته چو بیماری
آید سوی بی خوابی خواهد ز درش آبی
آب چه که می خواهد تا درفکند ناری
گوید که به اجرت ده این خانه مرا چندی
هین تا چه کنی سازم از آتشش انباری
گه گوید این عرصه کاین خانه برآوردی
بوده ست از آن من تو دانی و دیواری
دیوار ببر زین جا این عرصه به ما واده
در عرصه جان باشد دیوار تو مرداری
آن دلبر سروین قد در قصد کسی باشد
در کوی همی گردد چون مشتغل کاری
ناگه بکند چاهی ناگه بزند راهی
ناگه شنوی آهی از کوچه و بازاری
جان نقش همی خواند می داند و می راند
چون رخت نمی ماند در غارت او باری
ای شاه شکرخنده ای شادی هر زنده
دل کیست تو را بنده جان کیست گرفتاری
ای ذوق دل از نوشت وی شوق دل از جوشت
پیش آر به من گوشت تا نشنود اغیاری
از باغ تو جان و تن پر کرده ز گل دامن
آموخت خرامیدن با تو به سمن زاری
زان گوش همی خارد کاومید چنین دارد
و آن گاه یقین دارد این از کرمت آری
تا از تو شدم دانا چون چنگ شدم جانا
بشنو هله مولانا زاری چنین زاری
تا عشق حمیاخد این مهر همی کارد
خامش که دلم دارد بی مشغله گفتاری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *