+ - x
 » از همین شاعر
 آن به که مرا تمکین نکنی
 نتانی آمدن این راه با من
 مخسب شب که شبی صد هزار جان ارزد
 سنگ شکاف می کند در هوس لقای تو
 هر آن چشمی که گریان است در عشق دلارامی
 آفتاب امروز بر شکل دگر تابان شدست
 از قصه حال ما نپرسی
 بر آن بودم که فرهنگی بجویم
 عاشقان را شد مسلم شب نشستن تا به روز
 دوم

 » بیشتر بخوانید...
 هفتاد و دو سر
 شب است ساقی! ساغرت کو؟
 لحظه های گم شده
 نه محتسب نه ملا بر خری سوارم کرد
 راگ وسواس
 شراب و خون
 یک ناگهان
 تو نيز همچو من اين نکته را شنو ز رباب
 گل شب بو زنم در گیسوانم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دلا تا نازکی و نازنینی
برو که نازنینان را نبینی
در این رنگی دلا تا تو بلنگی
نیابی در چنان تا تو چنینی
در آیینه نبینی روی خوبان
که تا با خوی زشتت همنشینی
تو زیبا شو که این آیینه زیباست
تو بی چین شو که آیینه است چینی
مشو پنهان که غیرت در کمین است
همی بیند تو را کاندر کمینی
ز خود پنهان شدی سر درکشیدی
ببستی چشم تا خود را نبینی
به لب یاسین همی خوانی ولیکن
ز کینه جمله تن دندان چو سینی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *