+ - x
 » از همین شاعر
 برفتیم ای عقیق لامکانی
 هر چه آن سرخوش کند بویی بود از یار من
 هر کس به جنس خویش درآمیخت ای نگار
 برآمد بر شجر طوطی که تا خطبه شکر گوید
 کاشکی از غیر تو آگه نبودی جان من
 باز گردد عاقبت این در بلی
 ای آنک اندر باغ جان آلاجقی برساختی
 چمنی که تا قیامت گل او به بار بادا
 با من ای عشق امتحان ها می کنی
 شاد شد جانم که چشمت وعده احسان نهاد

 » بیشتر بخوانید...
 قیامت می شود روزی که از من رو بگردانی
 کبوتر بچه خود را چه خوش گفت
 در بی زری ز جبههٔ اخلاق چین گشا
 شور نوا
 آيينه را به پيش دهانم مياوريد
 دل که تصویر تو را ثانیه یی یاد آورد
 ای جگرها داغدا ر شوق پیکان شما
 ای ساقی سرشار بده بادۀ هورا
 ز سر تا پا اداهايت قشنگ است
 کمترین بنده بود مهر گل روی ترا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کسی کو را بود در طبع سستی
نخواهد هیچ کس را تندرستی
مده دامن به دستان حسودان
که ایشان می کشندت سوی پستی
زیانتر خویش را و دیگران را
نباشد چون حسد در جمله هستی
هلا بشکن دل و دام حسودان
وگر نی پشت بخت خود شکستی
از این اخوان چو ببریدی چو یوسف
عزیز مصری و از گرگ رستی
اگر حاسد دو پایت را ببوسد
به باطن می زند خنجر دودستی
ندارد مهر مهره او چه گشتی
ندارد دل دل اندر وی چه بستی
اگر در حصن تقوا راه یابی
ز حاسد وز حسد جاوید رستی
اگر چه شیرگیری ترک او کن
نه آن شیر است کش گیری به مستی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *